۱۳۸۸/۰۹/۰۲

نوستالژی دهه شصت



سلام

امسال ماه رمضون شبکه 3 ایران یه سریال جالب با بازی حمید گودرزی به اسم پنجمین خورشید پخش میکرد که در مورد سفر به زمان و برگشتن به دهه 60 بود که برای همه اونایی که حد اقل 30 سال رو دارن سرشار از خاطره های تلخ و شیرینه ؛ امروز میخوام یه کم در مورد اون روز ها و چیزهایی که یادم مونده با هم حرف بزنیم .

اون موقع ها من بچه مدرسه ای بودم و ابتدایی میخوندم ، نه ماهواره بود و نه کامپیوتر و موبایل ، ترس از بمباران و جنگ از یک طرف و آزار و اذیت های کمیته از طرف دیگه حسابی همه رو غم زده میکرد . تنها دلخوشی مون ویدئو های تی سِوِن سونی بود که از ترس توی کمد ها قایم شون میکردیم وداشتن شون جرم بود ؛ شطرنج و نوار کاست و هر نوع بازی دیگه هم ممنوع بود . تنها راه ارتباطی مون با دنیا تلوزیون ایران و همون 2 تا کانالش بود که اون هم نصف روز ملا و آهنگران نشون میداد و بقیه اش رو هم کارتون های غمناک که همیشه یکی گم شده بود و یکی دیگه با بدبختی دنبالش میگشت : هاج ، حنا ، نل ، بل و سباستیان و بنر که همه شون مادر ها شون رو گم کرده بودن احتمالاً مادرهاشون هم بی حجاب بودن که ماها هیچ وقت نتونستیم مادرهاشون رو ببینیم و خیال مون راحت شه ؛ برای دیدن سری کامل عکس ها شون میتونین اینجا ( + ) کلیک کنین ، تنها برنامه قابل تحمل شون دیدنیها بود که با اجرای مجری خوش تیپش و صدای گرمش یکشنبه ها برای مدتی بمباران و جنگ رو از یاد مون میبرد و اون هم در واقع تیکه هایی از برنامه های ماهواره بود که خود شون برامون گلچین و پخش میکردن .


هفته ای یه روز هم اوشین و روزهای دور از خانه رو میداد که باز به خاطر نبودن گزینه بهتر همه مون نگاه میکردیمش ، شاید اون روز ها خیلی خوش مون نمیومد ولی وقتی امروز این تیکه تیتراژش رو دیدم نمیدونم چرا چشم هام پر شد ، یاد 20 سال پیش افتادم ؛ اگه سن تون میرسه و اون موقع ها یاد تون میاد یه نگاهی بندازین ، حتم دارم شما هم حس من رو پیدا میکنین .

اوضاع سینما هم زیاد خوب نبود و فیلم های چاخان جمشید آریا از یه طرف و جنگ از طرف دیگه همه جا رو گرفته بودن . البته سینمای کودک بد نبود و شهر موشها که ورژن سینمایی کارتون عروسکی مدرسه موشها بود تو سال 63 پرفروش ترین فیلم سال شد ، غیر از اون هم فیلم دزد عروسک ها با بازی اکبر عبدی خیلی قشنگ بود و یادم میاد 6 بار دیدمش اون زمان .

از تلوزیون که بگذریم تفریحات دیگه مون : دارت ترکوندن و تیله بازی کردن و تو خاک و خل کوچه ها فوتبال بازی کردن بود . البته اگه صدای آژیر قرمز و مارش های رادیو تلویزون میذاشتن ، دم به دقیقه آژیرمیزد و دل همه مون رو توی دهن مون میاورد اگه دل تون برای اون آژیرها و مارش های نظامی و سرود ها تنگ شده میتونین از اینجا داونلود شون کنین . یه سری هم آدامس های جام جهانی با عکس های فوتبالیست ها بودش : رودگولیت و مارادونا و رودی فولر . یادش به خیر ، آلمان قهرمان شده بود ؛ و از همه مهم تر مجله دانستنی ها که رد نمیدادیمش .

اما غیر از همه اینها به نظر من اون زمان ها با اون همه محرومیت و فشار و شاید هم دقیقاً به همون خاطر مردم یکدل و یکرنگ بودن ، فامیل و همسایه و محله معنی داشت ، مردم هوای هم دیگه رو خیلی داشتن ، چه توی پارک ها و خیابون ها در برابر کمیته چی ها که به جوراب و روسری مردم گیر الکی میدادن و چه در برابر دشمن خارجی و بمباران . هر هفته کل فامیل خونه یکی از بزرگان جمع میشدن و بزرگ ها بساط منقل و کباب راه مینداختن و کوچیک تر ها هم آتاری که تازه اومده بود بازی میکردن . هواپیما آتاری رو فکر کنم هنوز هم یاد تون هست ، برای داونلودش میتونین اینجا کلیک کنین (+) .

نمیدونم چرا اما خیلی دلم برای اون روز ها تنگ شده ، برای صمیمیت و یکرنگی و سادگی اون روز ها ، احساس میکنم تکنولوژی و راحتی آدم ها رو خیلی از هم دیگه دور کرده ، زندگی ماشینی شهر نشینی اجازه اون دور هم جمع شدن ها رو دیگه نمیده ؛ بچه های نسل جدید همه پاستوریزه و هموژنیزه بار اومدن و میان . دیگه صمیمیت و رحم وجود نداره ، همه تشنه خون هم شدن ، خیلی دلم برای اون روز ها تنگه ...




با درود و سپاس فراوان : شهرام

برخی منابع :

RF4VVVH3U2H7

http://dahe60.blogfa.com/8706.aspx

http://koroparandeh.blogspot.com/

http://pafa.blogfa.com/post-533.aspx

۱۳۸۸/۰۸/۲۶

دروغ های سفید

سلام
امروز میخوام در مورد دروغ و دورغ گفتن با هم بحث کنیم . توی زندگی مون چقدر دروغ میگیم؟ و چرا گاهی مجبور میشیم دروغ بگیم؟ و اصولاً چه دورغهایی روزانه و لازم هستن؟ و دُز این کار چیه؟ و چقدر مجاز به گفتن دروغ هستیم ؟

اولین چیزی که ماها توی مدرسه یاد میگیریم اینه که دورغ چیزی بد و گناه هستش و دروغگو دشمن خداست و آدم ها همیشه باید راست بگن . اما جالبه که توی تحقیقی که توسط یکی از دانشگاه های آمریکا بین بچه های 7 تا 9 ساله انجام گرفته معلوم شده بچه هایی که دروغ میگن آدم های خلاق تری هستن و بعد ها توی آینده کاری شون موفق تر میشن و این به خاطر استفاده بیشترشون از نیمکره راست مغز هستش ، چون که نیمکره راست نیمکره تخیل و خلاقیت و نیمکره چپ نیمکره منطق و راستی و درستی هستش ، طبق یه تحقیق دیگه معلوم شده که مرد ها روزانه متوسط 5 تا 7 و زن ها 3 تا 5 دروغ میگن بدون اینکه خود شون در جریان باشن ؛ میپرسین کی و کجا؟

خیلی ها مون مجبوریم توی دانشگاه و مدرسه یا تو محیط کار با آدم هایی که برامون هیچ جذابیتی ندارن معاشرت کنیم . گاهی برای حفظ موقعیت اجتماعی مون و گاهی برای اینکه خودمون رو آدم مدرن و سازگاری نشون بدیم مجبوریم خیلی چیز ها رو تحمل کنیم و به روی خودمون نیاریم . وقتی که حال مون پرسیده میشه و ماها الکی لبخند میزنیم و میگیم خوبیم ، وقتی که عشق مون ازمون میپرسه امروز چطور شدم و ما بدون اینکه حتی نگاهش کنیم میگیم : به به خیلی خوشکل شدی ، وقتی که دوست مون یه قرار ملاقات مهم داره و نظر ما رو در مورد ظاهرش میپرسه و ما میگیم: خیلی خوش تیپی ، وقتی که یه همکار به یه پست بالاتر ارتقاء پیدا میکنه و ما میریم و بهش تبریک میگیم ، وقتی که دوست مون توی یه امتحان مهم قبول میشه و ما نمیشیم و با لبخند توی جشنش شرکت میکنیم و هزاران مورد مشابه که توی زندگی همه مون هر روز داره پیش میاد و اینها دروغ های روزانه و سفید ماها هستن هر چند که خیلی وقت ها خودمون هم متوجه گفتن شون نمیشیم ، یه جور رفلکس .

اما یه وقت هایی مجبوریم دروغ بگیم چون که بعضی ها ظرفیت دونستن واقعیت رو ندارن و بعضی ها هم دوست دارن توی دنیای دروغین خود شون زندگی کنن که البته نوع پیشرفته این همون شیزوفرنی هستش که طرف کلاً توی یه دنیای تخیلی زندگی میکنه و خودش هم دیگه نمیتونه فرق واقعیت و تخیل رو درک کنه ؛ فکر کنین دوست تون بهتون زنگ میزنه و میخواد در مورد رفتار سرد عشقش که اون هم اتفاقاً دوست شماست باهاتون درد دل کنه . شما با اینکه میدونین رسیدن این 2 تا به دلایل مختلف غیر ممکن هستش و عشقش اون رو دوست نداره اما مجبورین به این دوست تون دروغ بگین . چون که اون زنگ نزده که از شما راه حل بگیره ، اون زنگ زده که شما آرومش کنین ؛ اون احتیاج به دروغ های شیرین شما داره که روحیه اش حفظ بشه ، شاید پیش خودتون فکر کنین که گفتین حقیقت بهتره ، اما به نظر من هیچ کس از فرداش خبر نداره و نباید امروز رو فدای فردا کرد ، شاید اگه واقعیت رو به اون دوست تون بگین باعث افسردگیش بشین و باعث افت تحصیلی و کاریش بشین . شاید اصلاً پس فردا دوست تون بیافته و بمیره ؛ چرا دلخوشی امروزش رو با گفتن حقیقت بهش ازش میگیرن . بذارین از امروزش لذت ببره و فرداها که ظرفیتش بیشتر شد خودش واقیت ها رو بدونه . شاید هم تا فردا شرایط تغییر کرد و همه پیش بینی ها غلط از آب در اومد و مشکل شون حل شد .

آنتونی رابینز نویسنده کتاب های به سوی کامیابی یه جمله داره که میگه:« سعی کنین از هر لحظه زندگی تون لذت ببرین و قدر هر لحظه رو بدونین چون که هر لحظه که میگذره فرصتی دوبارست برای تغییر همه چیز» و نباید امروز رو فدای فردا کرد البته نه اینکه فردا ها رو بسوزونین و خوشگذرونی کنین اما زیاد هم با فکر امروز فردا رو خراب نکنین .

همه مون توی زندگی توی شرایطی قرار میگیریم که احتیاج به گفتن دروغ پیدا میکنیم ، اما نباید این رو به صورت عادت در بیاریم و بیخودی هر موقعی دروغ بگیم . اینکه بدونیم کی و کجا راست بگیم و کی همه حقیقت رو نگیم احتیاج به مهارت و هوش زیادی داره و تا حدود زیادی شخصیت اجتمایعی ما رو شکل میده ؛ شماها کی و کجاها دروغ میگین و چرا؟






با درود و سپاس فراوان : شهرام

برخی منابع :

♡ اشتراک

Twitter Delicious Facebook Digg Stumbleupon Favorites More